تبليغاتX
مانی صلواتی

مانی صلواتی

آخ جون مدرسه ها شروع شد



بچه ها باز مدرسه ها شروع شد.

و من خوشحالم که دوباره دوستانم را می بینم


+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 15:12  توسط مانی صلواتی  | 

در سفر

 

در سفر

 

بالاخره مدرسه ها تعطیل شد و با پدر و مادر و برادر کوچکم و مادر بزرگم رفتیم طبس؛ مشهد؛ بجنورد ؛ بابل ؛ عباس آباد و تنکابن و کلی شهرهای کشور قشنگمون ایران .جای همه شما دوستان خالی بود .خیلی بهمون خوش گذشت .تازه تولدم را هم توی این سفر گرفتم .تازه توی حرم امام رضا همه را دعا کردم . و سری هم به قبر پدر بزرگ پدرم علامه محمد تقی جعفری زدم و حمد و سوره خواندم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 22:59  توسط مانی صلواتی  | 

داداش نامی

 

خیلی خوشحالم که خدا بهمون یه بچه داد .

خیلی دلم یه داداش می خواست .

برای همین خدا حرفمو گوش کرد.

بهمون یه پسر خنده رو داد

برای اینکه اسمش مثل من باشه

بابا و مامانم اسمشو گذاشتن

نامی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 0:11  توسط مانی صلواتی  | 

عید قربان

 

سلام بچه ها .می دونم که نگرانم بودید که من چند روزه به شما سر نزدم .بیشتر سرگرم درس ها و مشق هایم بودم .بچه ها بیاییم با هم درس ها و مشق هایمان را بخوانیم که فرد مفیدی برای کشورمون باشیم .از آقای علی مصلحی به خاطر اینکه وبلاگ مرا به همه معرفی کردند تشکر می کنم . عید قربان را هم به همه  وبلاگ نویس ها تبریک می گویم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 12:36  توسط مانی صلواتی  | 

می خواهم برم کلاس اول

 

سلام بچه ها

خوشحالم که روز اول مهر شده و میخوام برم کلاس اول

دلم می خواد در آینده یک فرد موفقی بشوم.

برام دعا کنید.

تازه حال پدر بزرگم هم خوب شده .می دونی چرا؟

برای اینکه شماها دعا کردید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 20:5  توسط مانی صلواتی  | 

دعا کنید.

 

 

براشون دعا کنید.

 

این عکس مال دوران انتخابات آقای موسویه

همیشه وقتی پدر بزرگم جایی سخنرانی داشتند

منم باهاشون میرفتم.

تازه میرفتم اون بالا پیششون مینشستم و نقاشی می کردم.

الان که دارم این مطلب رو براتون میزنم .

پدر جون مریض هستند . لطفا تو ماه رمضان دعاشون کنید.

حالشون خوب بشه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 13:49  توسط مانی صلواتی  | 

الحاج مانی

 

 

الحاج مانی

 

خدا قسمتم کرد با بابا فرید و مامان بریم مکه

خیلی خوب بود ولی حوصله من سر رفت.

و اونارو خیلی اذیت کردم.

عوضش همه رو دعا کردم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 18:4  توسط مانی صلواتی  | 

تاسوعا

 

 

تاسوعا رفتیم  اطراف اصفهان برای عزاداری

خیلی مراسم جالبی بود

همه داشتند عزاداری میکردند .

بابام برام یه زنجیر کوچولو گرفته بود

با شمیم و نسیم زنجیر زدیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 19:47  توسط مانی صلواتی  | 

عینکی شدن من

 

 

چند روز بود به بابام میگفتم تلویزیون رو

خوب نمی بینم . تا بردنم دکتر

آقا دکتر بهم عینک داد.

بابا ومامانم بهم میگن عین دانشمندها شدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 19:43  توسط مانی صلواتی  | 

شعر پدر بزرگ

 

پیکار حسین (ع)

 

این شعر پدر بزرگم آقای دکترفضل الله صلواتی است

 

درس آزادی به دنیا داد رفتار حسین

بذز همت در جهان افشاند افکار حسین

 

جان خود را در ره صدق و صفا از دست داد

زین سبب تا  حشر باشد گرم ،بازار حسین

 

با قیام خویش بر اهل جهان معلوم کرد

تابع اهل ستم گشتن بود عار حسین

 

حق و باطل را بخون خویش کرد از هم جدا

آری آری تا ابد بر جاست آثار حسین

 

زندگی پیکار باشد در ره اندیشه ها

باشد این گفتار شیرین و گهر بار حسین

 

گر نداری دین به عالم لااقل آزاده باش

این کلام نغز می باشد ز گفتار حسین

 

مرگ با عزت، زعیش  در مذلت بهتر است

نغمه ای می باشد از لعل درر بار حسین

 

نی ریاست ، نی دورنگی ، نی دغل در کار بود

بهر ترویج حقیقت بود پیکار حسین

 

نی هوا خواهش مسلمانان بدورانند و بس

بلکه هر آزاده میباشد هوادار حسین

 

جان و مال و یاورانش  شد فدای راه حق

رادمردان را بود سر مشق رفتار حسین

 

داد درس یاری و جانبازی و مردانگی

بر همه اهل جهان عباس سردار حسین

 

خواهی ار (طوفان ) که از دریای محنت وارهی

سعی کن تا در طریق حق شوی یار حسین

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 14:57  توسط مانی صلواتی  |