سلام بچه ها
خوشحالم که روز اول مهر شده و میخوام برم کلاس اول
دلم می خواد در آینده یک فرد موفقی بشوم.
برام دعا کنید.
تازه حال پدر بزرگم هم خوب شده .می دونی چرا؟
برای اینکه شماها دعا کردید.

براشون دعا کنید.
این عکس مال دوران انتخابات آقای موسویه
همیشه وقتی پدر بزرگم جایی سخنرانی داشتند
منم باهاشون میرفتم.
تازه میرفتم اون بالا پیششون مینشستم و نقاشی می کردم.
الان که دارم این مطلب رو براتون میزنم .
پدر جون مریض هستند . لطفا تو ماه رمضان دعاشون کنید.
حالشون خوب بشه.

الحاج مانی
خدا قسمتم کرد با بابا فرید و مامان بریم مکه
خیلی خوب بود ولی حوصله من سر رفت.
و اونارو خیلی اذیت کردم.
عوضش همه رو دعا کردم.

تاسوعا رفتیم اطراف اصفهان برای عزاداری
خیلی مراسم جالبی بود
همه داشتند عزاداری میکردند .
بابام برام یه زنجیر کوچولو گرفته بود
با شمیم و نسیم زنجیر زدیم

چند روز بود به بابام میگفتم تلویزیون رو
خوب نمی بینم . تا بردنم دکتر
آقا دکتر بهم عینک داد.
بابا ومامانم بهم میگن عین دانشمندها شدم
پیکار حسین (ع)
این شعر پدر بزرگم آقای دکترفضل الله صلواتی است
درس آزادی به دنیا داد رفتار حسین
بذز همت در جهان افشاند افکار حسین
جان خود را در ره صدق و صفا از دست داد
زین سبب تا حشر باشد گرم ،بازار حسین
با قیام خویش بر اهل جهان معلوم کرد
تابع اهل ستم گشتن بود عار حسین
حق و باطل را بخون خویش کرد از هم جدا
آری آری تا ابد بر جاست آثار حسین
زندگی پیکار باشد در ره اندیشه ها
باشد این گفتار شیرین و گهر بار حسین
گر نداری دین به عالم لااقل آزاده باش
این کلام نغز می باشد ز گفتار حسین
مرگ با عزت، زعیش در مذلت بهتر است
نغمه ای می باشد از لعل درر بار حسین
نی ریاست ، نی دورنگی ، نی دغل در کار بود
بهر ترویج حقیقت بود پیکار حسین
نی هوا خواهش مسلمانان بدورانند و بس
بلکه هر آزاده میباشد هوادار حسین
جان و مال و یاورانش شد فدای راه حق
رادمردان را بود سر مشق رفتار حسین
داد درس یاری و جانبازی و مردانگی
بر همه اهل جهان عباس سردار حسین
خواهی ار (طوفان ) که از دریای محنت وارهی
سعی کن تا در طریق حق شوی یار حسین
این خونه خدا است که همه دورش میچرخند
من کشیدم

امروز با بابا و مامانم و عمو پارسا و کیمیا و مامانش
رفتیم کوهرنگ . کنار شهرکرد خیلی سرد بود.
تازه آدم برفی هم درست کردیم. کلی هم
برف بازی کردیم. جای همه خالی بود.
نقاشیهای من

من چند روز پیشا رفتم سیرک وقتی از سیرک
برگشتم این نفاشیها را کشیدم.


چند روز پیش رفته بودیم مهمونی یه آقایی بود که همه
باهاش عکس می گرفتن. بابام بهم گفت مانی وایسا
پیش اون آقا میخوام ازت عکس بگیرم از بابا پرسیدم
این آقا کیه؟ بابا گفت این آقا هنرمند بزرگیه که خیلی
فیلم بازی کرده.اسمش هم آقای ارحام صدر است
من که نشناختمش ولی خیلی آدم مهربونی بود.